|
♥ ♥ ♥ Star Gold ♥ ♥ ♥
علمی فرهنگی هنری
|
روزي مردي به سفر مي رود و به محض ورود به اتاق متوجه مي شود كه هتل به كامپيوتر مجهز است .تصميم مي گيرد به همسرش ايميل بزند نامه را مي نويسداما در تايپآدرس دچار اشتباه مي شود و بدون اينكه متوجه شود نامه را مي فرستد ... در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين كره خاكي زني كه تازه از مراسم خاك سپاري همسرش به خانه بازگشته بود با اين فكر كه شايد تسليتي از دوستان يا آشنايان داشته باشد به سراغ كامپيوتر مي رود تا ايميل هاي خود را چك كند اما پس از خواندن اولين نامه غش مي كند و بر زمين مي افتدپسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش مي رود و مادرش را بر نقش زمين مي بيند و در همان حال چشمش به صفحه ي مانيتور مي افتد ... گيرنده : همسر عزيزم موضوع : من رسيدم مي دونم كه از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي . راستش آنها اينجا كامپيوتردارند و هر كس به اينجا مي آد ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته. من همين الان رسيدم و همه چيزو چك كردم. هم چيز براي ورود تو رو به راهه فردا مي بينمت. اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بي خطرباشه. واي چه قدر اينجا گرمه ............................... !!!!!!
[ یکشنبه هشتم آبان 1390 ] [ 4:21 بعد از ظهر ] [ ستاره ]
[ ]
[ سه شنبه پانزدهم شهریور 1390 ] [ 4:14 بعد از ظهر ] [ ستاره ]
[ ]
اعضای قبیله سرخ پوست از رییس جدید می پرسن: «آیا زمستان سختی در پیش است؟»
رییس جوان قبیله که هیچ تجربه ای در این زمینه نداشت، جواب میده «برای
احتیاط برید هیزم تهیه کنید» بعد میره به سازمان هواشناسی کشور زنگ میزنه:
«آقا امسال زمستون سردی در پیشه؟» پاسخ: «اینطور به نظر میاد»، پس رییس به
مردان قبیله دستور میده که ... بیشتر هیزم جمع کنند و برای اینکه مطمئن بشه
یه بار دیگه به سازمان هواشناسی زنگ میزنه: «شما نظر قبلی تون رو تایید می
کنید؟» پاسخ: «صد در صد»، رییس به همه افراد قبیله دستور میده که تمام
توانشون رو برای جمع آوری هیزم بیشتر صرف کنند. بعد دوباره به سازمان
هواشناسی زنگ میزنه: «آقا شما مطمئنید که امسال زمستان سردی در پیشه؟»
پاسخ: بگذار اینطوری بگم؛ سردترین زمستان در تاریخ معاصر! رییس: «از کجا می
دونید؟» پاسخ: «چون سرخ پوست ها دیوانه وار دارن هیزم جمع می کنن!
[ یکشنبه ششم شهریور 1390 ] [ 10:28 بعد از ظهر ] [ ستاره ]
[ ]
ظهر یک روز سرد زمستانی وقتی امیلی به خانه برگشت پشت در ، پاکت نامه ای رادید که نه تمبری داشت و نه مُهر اداره پست روی آن بود؛ فقط نام و آدرس خودش روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه داخل آن را خواند: امیلی عزیز! عصر امروز به دیدن تو می آیم، تا تو را ملاقات کنم. با عشق خدا امیلی همان طور که بادست های لرزان نامه را روی میز می گذاشت با خود فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمی نبود. در همین فکرها بود که کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت: من که چیزی برای پذیرایی ندارم پس نگاهی به کیف پولش انداخت او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت. با این حال به سمت فروشگاه بیرون آمد برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زودتر به خانه برگردد و عصرانه را برای خداوند حاضر کند! در راه برگشت زن و مرد فقیری به امیلی گفتتند: "خانم! ما خانه و پولی نداریم بسیار سردمان است و گرسنه هستیم، آیا امکان دارد به ما کمکی بکنید؟" امیلی جواب داد: "متاسفم، من دیگر پولی ندارم و این نان ها و غذا را هم برای مهمانم خریده ام." مرد گفت: "بسیار خوب خانم، متشکرم" و بعد دستش را روی شانه ی همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند. همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند امیلی ناراحتی شدیدی را در درونش احساس کرد به سرعت دنبال آنها دوید: "آقا! ، خانم! خواهش می کنم صبر کنید." وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید، سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را هم در آورد و روی شانه های زن انداخت. مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد. وقتی امیلی به خانه رسید، ناراحت بود. چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت. همان طور که در را باز می کرد پاکت نامه دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز کرد: امیلی عزیز! از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم . با عشق خدا.
[ یکشنبه ششم شهریور 1390 ] [ 10:21 بعد از ظهر ] [ ستاره ]
[ ]
[ یکشنبه ششم شهریور 1390 ] [ 4:26 بعد از ظهر ] [ ستاره ]
[ ]
[ یکشنبه ششم شهریور 1390 ] [ 4:20 بعد از ظهر ] [ ستاره ]
[ ]
خوش خیال كاغذی
دستمال كاغذی به اشك گفت: قطره قطرهات طلاست یك كم از طلای خود حراج میكنی؟ عاشقم با من ازدواج میكنی؟ اشك گفت: ازدواج اشك و دستمالِ كاغذی! تو چقدر سادهای خوش خیال كاغذی! توی ازدواج ما تو مچاله میشوی چرك میشوی و تكهای زباله میشوی پس برو و بیخیال باش عاشقی كجاست! تو فقط دستمال باش! دستمال كاغذی، دلش شكست گوشهای كنار جعبهاش نشست گریه كرد و گریه كرد و گریه كرد در تن سفید و نازكش دوید خونِ درد آخرش، دستمال كاغذی مچاله شد مثل تكهای زباله شد او ولی شبیه دیگران نشد چرك و زشت مثل این و آن نشد رفت اگرچه توی سطل آشغال پاك بود و عاشق و زلال او با تمام دستمالهای كاغذی فرق داشت چون كه در میان قلب خود دانههای اشك كاشت. [ جمعه سی ام مهر 1389 ] [ 8:2 بعد از ظهر ] [ ستاره ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |